28 آذر 1390 ( هفته 20)
سلام شیطونک مامان...خوبی عسلم......دیگه راحت تکوناتو حس میکنم...اینقدر خوشگل تکون میخوری که کلی دلم قیری ویری میره...اولش که عادت نداشتم حس عجیبی بهم دست میداد ...اما الان این حسو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.....بهترین حسی که یه مادر میتونه از یه نینی که توی شیکمشه داشته باشه همینه...باورم نمیشه که یه جوجه خوشگلی مثل تو توی شیکم منه عزیزم.....وقتی به بابایی گفتم قیافشو باید میدیدی عزیزم....اما وقتی دستشو گذاشتم روی شیکممو تو وول خوردی قیافش دیدنی تر بود...تو شیطونم فکر کنم فهمیده بودی بابات نزدیکته هی خودشیرینی میکردی شیطونک...از الان خوب میخوای خودتو تو دل باباییی جا کنیا .... هی جوجه کوچولو از الان این فکرو از سرت بیرون کن که بخوای جای منو تو دل بابایی پر کنیا...هر کی به جای خودش...تو به جای خودت منم به جای خودم.......اما عسلی..مگه میشه.....دوستت دارم مامانی...هزار تا.....
دومین جلسه کلاس بارداریمونو رفتیم...هم صدای قلب کوچولوتو شنیدم هم وزنو اندازه های منو گرفتن عسلم...کلاس خیلی جالبو شیرینی بود..من که خیلی حال کردم ...9 تا ی دیگه مثل من که نینی داشتن اینجا بودنو ....کلاس خیلی جالبی بود..مخصوصا اخرش که ریلکسیشن بودو ...م ا چشمامونو بستیمو وجود نازنین تورو تو دستام حس کردم....از اون به بعد همش ارزومه زودتر ان روز برسه و من نینی خوشملمو خیلی زود تو دستام بگیرم...مامانی ...خیلی مراقب خودت باش....دوستت دارم عسلم....


28 آذر 1390 ( هفته 20)
